ز تو اي خدا نکردم من بي حيا حيايي
همه من وفا بديدم تو هميشه بي وفايي
مگر وقت راز و نياز من است
که آشوب اين مرغ دل در تن است
دل چو بستي روي هر بي سرو پا
کرده اي بازش سوي يکتا خدا
تا که بشنيدي اذان از جا بخيز
کن وضو بهر نمازت اي عزيز
شاد بودن با گنه غم را بيافزايد ولی
از گنه گر کم کني شادي فزون تر ميشود

پرسش مهر 20 منبع
درباره این سایت